![]() |
شیطونک باحال |
![]() |
| هزاردستان |
|
فرمانهای دوازده گانه اوستایی
|
||||||||||||||
|
||||||||||||||
|
2 نوشته شده در
دوشنبه 4 آبان1388ساعت 3:51 قبل از ظهر به قلم حسین |
|
|
|
|
اين هم يك عكس ديگه. ولي با كيفيت بسيار بالاتر و مخصوص چاپ
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 21 تیر1388ساعت 6:41 قبل از ظهر به قلم حسین |
|
|
|
![]() |
|
2 نوشته شده در
جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت 3:51 قبل از ظهر به قلم حسین |
|
|
قسمت اخر داستان(زهره ومنوچهر)
|
|
سلام دوستان خوبم.امیدوارم تعطیلات عید به همهتون خوش گذشته باشد.بهرحال سال جدیدرو به همتون تبریک میگم و امیدوارم سال خوبی داشته باشید.امروز تصمیم گرفتم که قسمت آخر داستان عاشقانه (زهره ومنوچهر) را تو وبلاگ بزارم و در ضمن این مژده رو هم بهتون میدم که دارم داستان عاشقانه و بسیار زیبای (ویس ورامین) راهم اماده میکنم تا به کسانی که دوست داشته باشند تو وبلاگ بزارم.فقط کافیه تو قسمت نظرات منو از دیدگاه خودتون اگاه کنید.پس نظر یادتون نره.مرسی و خدا حافظ.
**** "منوچهر" که در تمام اين مـدت سراپا گوش است ، از شناختن خداوند عـشق و دلـبري مدهـوش مي شود. (( پايان داستان زهـره و منوچهر )) |
|
2 نوشته شده در
جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت 3:47 قبل از ظهر به قلم حسین |
|
|
قسمت ششم داستان (زهره ومنوچهر)
|
|
سلام دوستان .پیشاپیش عیدتون مبارک
**** و "منوچهر" براي رميدن از دامي که " زهره " برايش گستـرده بود ، بهانه هاي مختلف مي تراشد و |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 21 اسفند1384ساعت 4:0 قبل از ظهر به قلم حسین |
|
|
قسمت پنجم (زهره ومنوچهر)
|
|
با سلام به همه شما دوستان عزیز.ضمن تبریک روز والینتان به همه شما عزیزان عاشق پیشه ، داستان عاشقانه زهره ومنوچهر را به همه شما تقدیم می کنم .وبه زودی دیگر قسمتهای این منظومه عاشقانه در اختیار شما خوبان قرار می گیرد.پس به امید دیدار به زودی !!!
**** " زهره " پس از اندکي تامل و سبک و سنگين کردن حرف هاي "منوچهر" ، ناگهان از در ديگري وارد مي شود . او با زباني ديگر که سرشار از نکته هاي باريکتر از ُمو است ، ابتدا او را مَلا مَت مي کند و در آخر تمناي وصال و نزديکي خود را با او ، عريان بر زبان جاري مي کند : |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 9:33 بعد از ظهر به قلم حسین |
|
|
قسنت چهارم " زهره و منوچهر"
|
|
**** " منوچهر" که ابتدا لب فرو بسته بود و فقط به حرفهاي " زهره " گوش مي کرد ، چون عزم زن جوان و زيباروي و ماه روي را در گرفتن بوسه جَزم مي بيند ، ناگهان چشم خود را مي بند د و از عذ رهاي که در بوسه ستاني دارد سخن به ميان مي آورد و مي گويد :
آي که اي نطق بدل از پري جلد سوم از قمر و مشتري
اصل بيان از گل و سرو و سمن جمله تاکيد ز باغ و چمن
دانمت از جنس َبشر برتري ليک ندانم َبشري يا َپري
بيشتر از اين بيش ِبکارم مکن ترک َمساعي به شکارم مکن
ُشوخ مشو، سلسله بازي مکن پيش َميا، دست درازي مکن
گر اثري ماند از انگشت تو باز شود ُمشت من و ُمشت تو
**** " منوچهر" در اين هنگام براي آنکه به انکار خود قوّت بيشتري بخشد و جلوي بوسه ستاني " زهره " را بگير د موضوع مهمتري را پيش مي کشد و مي گويد که سرزنش مادر و همسالان او در برابر اين لغزش د ل پذ ير، از عذاب وجدان او به عنوان يک سرباز بسي اندک تر است . او به " زهره " مي گويد که او اولين و تنها آدمي نيست که زيبايي او مجذوب و شيدايش کرده و ادامه مي دهد که :
گر چه جوانم من و صاحب جمال ِمهر ُبتان را نکنم اهتمام
زن نکند در دل جنگي مَقام عشق زنان هست به جنگي حرام
عاشقي و مرد سپاهي کجا؟ دادن دل ، دست درازي کجا؟
جايگه من شده قلب سپاه قلب زنان را نکنم جايگاه
مردم بياسلحه چون گوسفند در عُرق غيرت ما مي چرند
گرگ شناسيم و شبانيم ما حافظ ناموس کسانيم ما
تاکه براين گله بزرگي کنيم نيست سزاوار که گرگي کنيم
خون که چکد بهر وطن روي خاک حيف بود، گر نبود خون پاک
**** " منوچهر" جزاين عذر ، بهانه ديگري هم مي آورد و مي گويد که اگر شاه بشنود که کسي پا از جاده عفاف
بيرون نهاده است ، اورا غضب مي کند . به ظاهر چنين به نظر مي رسد که همه اين دلايل بازدارنده " منوچهر"
است ، اما مرد جوان براي آنکه " زهره " ناراحت نشود ، يک قول نيمه درست و نيمه نادرست را هم به " زهره "
مي دهد و عذر سپاهي بودن را با وعده ديدار در روزي ديگر ، جبران مي کند و مي گويد که در آينده ، هنگامي که لباس نظام برتن نداشته باشم ، بي جهت از تو دوري نمي کنم :
فرم نظام است چو در بر مرا صحبت زن نيست، ميسر مرا
بَر، چو آينده لـباس دلـير از تو تواشي نکـنم ، بي دلـيل
**** در تمام مدتي که "منوچهر" سخن مي گويد و عذرها و بهانه هاي رنگارنگ مي آورد، " زهره " عاشقانه
در او مي نگرد . مرد جوان که تا به حال با" زهره " سخن نگفته بود ، در هنگام سخن گفتن با او چشم فروبسته تا چشمش به چشم زيبا و دلفريف " زهره " نيفتد .
زهره که در موقع گفتار او بود فنا ، در لب گلنار او
مانده دراوخيره چو صورتگري بر قلم صورت بهت آوري
ديد چو انکار منوچهر را کرد فزون در طلبش مهر را
پنچه عشق است وقوي پنچه اي کيست کزاين پنچه در اِشکنجه نيست؟
مرد ُبتان عشق فزون تر کنند ناز دل خون شده ، خون تر کنند
هرکه به ان دير بود دسترس بيش بود طالب آن را هوس
القرض آن انجمن آراي عشق ماهي مستغرق درياي عشق
آتش مهر اَبد اندوخته در شرر آتش خود سوخته
گرچه از او آيت هرمان شنيد بيش شدش حرص وفزون شداميد
گفت جوان هرچه بود ساده تر هست به دل باختن آماده تر
مرغ رميده نشود هيچ رام دام نديد ست ، که افتد به دام !
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 25 دی1384ساعت 10:1 بعد از ظهر به قلم حسین |
|
|
قسمت سوم داستان عاشقانه"زهره ومنوچهر"
|
|
با سلام به همه شما دوستان خوبم . از اینکه لطف کرده و به این وبلاگ سر می زنید، ممنون و سپاس گذارم . در ضمن میلاد حضرت مسیح(ع) و سال نو میلادی را به همه مسیحیان جهان تبریک می گویم و همچنین فرارسیدن جشن"حنوکا"را به همه یهودیان تبریک می گویم. و اینک ادامه داستان عاشقانه :
**** اين جوان سپاهي شانزده ساله که هنوز لذت عشق را نچشيده و گرمي تن جنس مخلف را احساس نکرده است ، به دليل جواب ندادن به الهه عشق ، مورد عتاب و بي مهري او قرار مي گيرد . زهره به او ميگويد : اي پسر خوب، تعّلل مکن در عمل خير، تعّمل مکن آي مرا اي به تو ازمن دُرود بيني و از اسب نيايي فُرود؟ صبح به اين خرّمي و اين چمن با چمن آرا سَمني همچو من حيف نباشد که گِراني کني سادگي و سخت گماني کني لب مفشار اين همه بر يکد گر رنگ طبيعي زِلب خود ، مبر بر لب لعلت چو بياري فشار رنگ طبيعي کند از وي فرار يا برسد سُرخي او را شکر يا کُند ش سُرخ تر از انچه هست آنکه تو را اين دَهن تنگ داد آن لب گل پرور يک رنگ داد داد که تو بوسه سِتاني هَمي گه بدهي، گه بستاني همي گير تو افتاده ام اي تازه کار بهتر از اين گير نيايد شکار خوب ببين بند به سَر وپام هست؟ يک سر مُو عيب در اندام هست؟ هيچ کجا نقص به من داده است؟ هيچ کسي مثل من افتاده است؟ **** " زهره" به خود ستايي مي پردازد تا شايد دل جوان را نرم کند و در اين خود ستايي مانند دايه اي باهوش که مي خواهد طفلي را به شيوه اي بفريبد ، از لذت عاشقي و شيريني هاي آن حرف مي زند و جوان را که هرگز لب بر لبي ننهاده است به بوسه ربايي از لب خويش فرا مي خواند و در اين بازي براي او، محاسبه هاي کودک پسند و بچه گانه مي کند : هر چه زجنس عسل و شکر است بوسه من از همه شيرين تر است تا دو سِه بوسه نَسِتاني همي لذّ ت اين کار نداني همي تو بستان بوسه اي از من، فَرّه بَد شد اگر، باز سر جاش نِه نيست در اين گفته من سوسه اي گر تو، به من قرض دهي بوسه اي بوسه ي ديگر سر آن مي نهم لحظه ديگر به تو پس مي دهم گر ندهي بوسه ، عذابت کنم از عطش عشق کبابت کنم ليک غلطي رفت، ببخشا به من دور شد از حدّ نزاکت سخن من که نگفتم تو بده بوسه مفت تند بده بوسه و برگير جفت پس چه کنيم برسر داد و ستد؟ فايده از داد و ستد مي رسد قرض بده ، منفعتش را بگير زود همين قدّ ر گذارم نه دير از لب من ، بوسه مکرّر بگير چونکه به آخر رسد از سربگير **** " زهره " براي آنکه بازار را گرمتر کند تا جوان ساده دل را به دام خود اندازد، جوان را از اسب به زيرمي کشد و پهلو به پهلويش مي گذارد و در وصف و لذت بوسه ، حکايت ها مي گويد . سپس تصميم مي گيرد تا " منو چهر" را با بازيهاي کودکانه وسوسه کند . از گرگم به هوا و سُرسره تا بازي موش و گربه و ديگر بازيها ؛ و سرانجام هنگامي که فکر مي کند " منوچهر" تسليم وسوسه او شده ، به اشتباه خود پي مي برد . زهره در اين حال طلب کرد بوس باز شد ان چهره خندان ، عبوس از غضب افکند بر اَبرو گره از پي پيکار کمان کرد زه **** "منوچهر" از گفته "زهره" ناراحت مي شود. او در انديشه ي ديگر است و طاقت نگاه کردن به صورت و چشمان " زهره " را ندارد . پس به ناچار : خواست چو با زهره کند گفتگو روي هم افتاد دو مژگان او بستن مژگانش نه از ناز بود بلکه در آن نهفته يک راز بود امري طبيعي که در بين راه چون برسد مَرد لب پرتگاه خواهد از اين سو چو به آنسو جَهد چشم خود از واهمه برهم نهد تازه جوان ، عاقبت انديش بود با خبر از عاقبت خويش بود ديد که رسيد است به لب پرتگاه واهمه را چشم ببند نا گاه کيست که با عشق بجوشد همي؟ از دو جهان ديده بشويد همي؟ آري ، از آن بوسه جوان دلير واهمه کرد و بنهاد سر به زير دوستان عزیزی که همه داستان را یک جا می خواهند، می توانند در قسمت نظرات پست الکترونیکی خود را گذاشته ویا در قسمت خبرنامه ثبت نام نمایند . در ضمن خوشحال می شوم اگر در نظر سنجی شرکت نمایید و در بهبود کیفیت این وبلاگ من را یاری نمایید . ممنون و تا بعد، """"""""" بایــــــــــــــــــــی """ |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 13 دی1384ساعت 3:36 قبل از ظهر به قلم حسین |
|
|
بخش دوم زهره و منوچهر
|
|
**** الهه عشق ، که اينک دختري زميني به نام " زهره " است ، در کار خويش پاي به ميدان د لرباي مي نهد و رو در روي " منوچهر" مي ايستد و ندا در مي دهد و او را به دلفريب ترين الفاظ و کلمات و با لحني وسوسه انگيز مخاطب قرار مي دهد که :
هاي، سلام اي پسر ماهروي چشم بد از روي نکوي تو دور اي زبشر بهترو گُزيده تر بلکه زمن نيز پسنديده تر اي که پس از خلق تو،خلاق تو همچو خلايق شده مشتاق تو بس که تو خلقت شده اي شوخ وشَنگ گشته زِخلقت کن تو عرصه تنگ کز پس توباز چه رنگ اورد حُسن جهان را به چه قالب بَرد بي تو جهان هيچ صفاي نداشت باغ اميد آب و هواي نداشت قصد کجا داري و نام تو چيست؟ در دل اين کوه مرال تو کيست؟ کاش فرو آيي ازآن تيز گام بر لب اين چشمه ستانيم کام بر سر اين سبزه من وتو به هم خوش شويم در دَم اين صبحدم بند کنم رشته به هر بوسه زي يوبس بکن ازسَر زين بر زمين خواهي اگر، پنچه به هم افکنم از دوکف دست ، رکابي کنم تاتو نَهي برکف من پاي خود گرم کني در دل من جاي خود يا که بنه پا به سَردوش من سُر بخور از دوش، به آغوش من نرم وسبک روي بيا دربرم تا که چو سبزه به زمين گسترم بوسه شيرين دَهمد ت، بيشمار قصه شيرين کُنمد ت، صد هزار کوه و بيابان پي آهو مَرو غصه هم چشمي آهو مخور گرم بود روز دل کوهسار اندکي تو دست بِدار از شکار حيف بود کز اثر آفتاب کاهد از آن روي چو گل، آب وتاب خواهي اگر، باره خود دُورکن هرچه دلت خواست،همانطور کن **** لحن نرم و دعوت کننده و وسوسه انگيز" زهره " براي جواني که به شکار آمده ، سخت شگفت انگيز است . ولي" منوچهر" که تا کنون گرمي عشقي را نچشيده و لبي را بر لب خود نديده ، به دعوت او فقط گوش فرا مي دهد و هيچ آتش عشقي در دلش زبانه نمي کشد . اين همه بشنيد منوچهر از او هيچ نياور به دلش مهر از او روح جوان همچو دلش ساده بود منصرف از ميل بُت وباده بود گرچه به قَد اندکي افزون نمود سال وي از شانزده افزون نبود کشمکش عشق ند يده هنوز لذّ ت مستي نچشيده هنوز با همه نوش لبي اي عجب گز مِي نوشش نرسيده به لب بود در او روح سپاهي گري مانع دل باختن و دلبري لاجَرم از حُجب، جوابي نداد يا که خطابي و خطابه نداد برای ادامه مطلب نظر یادتون نره.تا بعد بای بای |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 9:3 بعد از ظهر به قلم حسین |
|
|
قسمت اول داستان زهره و منوچهر
|
|
سلام دوستان خوبم . امیدوارم که حالتون خوب باشه .یه داستان خیلی توپ براتون می زارم ولی برای ادامه داستان باید تعداد نظرات به بالای ۲۰ برسه
کهن ترين داستانهاي عاشقانه پارسي
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه 18 آبان1384ساعت 9:18 بعد از ظهر به قلم حسین |
|
|
××8 اینم یه خبر توپ دیگه
|
|
اینم یه کپی به سبک جدید . اورجینال بینول حال میکنی
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه 25 مهر1384ساعت 3:16 قبل از ظهر به قلم حسین |
|
|
××××× یه خبر توپ و دست اول ××××××××
|
|
دوستان خوبم سلام
می خواستم بهتون بگم که
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه 25 مهر1384ساعت 2:58 قبل از ظهر به قلم حسین |
|
|
××××××× دوستان
|
|
دوستان عزیزم سلام . حالتون خوبه
دوستان عزیز بازدید کننده، خواهش می کنم که نظرتون رو در مورد قالب وبلاگ شیطونک باحال بگویید تا در زیباتر شدن اون شما هم سهمی داشته باشید در ضمن هرکی که به یه سایت فیلتر شده برخورده و نیاز به یه " فیلتر شکن توپ " داره به انتهای صفحه همین صفحه بره واز فیلتر شکن اون استفاده کنه و در ضمن به من بگید که چقدر این فیلتر شکن به دردتون خورده تامنم دربهتر شدن اون اقدامی انجام بدم در ضمن هرکسی واسه طراحی وبلاگ یاسایت یه طرح خوب بخواد یه میل به من بده با تشکر از همه شما دوستان خوبم ، بازم بگم نظر یادتون نره |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 24 مهر1384ساعت 4:33 قبل از ظهر به قلم حسین |
|
|
|
|
2 نوشته شده در
شنبه 16 مهر1384ساعت 5:31 قبل از ظهر به قلم حسین |
|
|
$$$$$$ یه توصیه بهداشتی $$$$$$$$$$$
|
|
فعلأ هم دیگه حرفی ندارم که در وکنم . |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه 14 مهر1384ساعت 6:32 قبل از ظهر به قلم حسین |
|
|
خانه شیطونک ارتباط باشیطونک بایگانی شیطونک |
| درباره شیطونک باحال |
welcome
سلام.از اينكه سري به اين وبلاگ ميزنيد خوشحالم. اميدكه مطالب وبلاگ انقدر برايتان مفيد يا يرگرم كننده باشدكه بعد ازاين هم باز به ما سر يزنيد. باتشكر. مديريت وبلاگ |
| نوشته های قبلی من |
|
آبان 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |




