سلام دوستان خوبم . امیدوارم که حالتون خوب باشه .یه داستان خیلی توپ براتون می زارم ولی برای ادامه داستان باید تعداد نظرات به بالای ۲۰ برسه
کهن ترين داستانهاي عاشقانه پارسي
« زهره و منوچهر »
داستان عاشقانه زهره ومنوچهر اثر( ايرج ميرزا ) مي باشد که اخرين سراينده داستانهاي عاشقانه است . اين منظومه برگرفته از داستان عاشقانه( ونوس و اُدينس)است که ايرج ميرزا انرا از زبان يوناني به پارسي برگرداند.البته لازم به ذکر است که ايرج ميرزا به دليل مرگ نتوانست اين اثر غني را خود به پايان برساند وبندهاي پاياني منظومه را شاعرديگري سروده است .
** شرح داستان :
**** داستان " زهره و منوچهر" در صبح يک روز جمعه برفي آغاز مي شود ؛ در اين روز" منوچهر" – سپاهي جوان – از خانه به قصد شکار بيرون مي شود . او جواني است که تاکنون طعم عشق را نچشيده و با هيچ دختري دوستي و مراوده نداشته است.
صبح نتابيده هنوز آفتاب وا نشده ديده نرگس زخواب
تازه گل آتشي،آن مشک بوي چهره نرگس زچمن بسته بود
منتظر حوله باد سحر تا که کند خشک بدان روي تر
ماه رُخي چشم وچراغ سپاه نايب اول به وجاهت چوماه
صاحب شمشيرو نشان درجمال بنده مهريز ظريفش عنان
نايب ورخشان چوشبه چکمه اش دوخته يکي شير به هر دکمه اش
دوخته بر دور کلاهش لَبه آن لبه بر شکل، مه يک شبه
کرده منوچهر به در ناز او تازه تراز شاخ گُل ، اندام او
چشم بماليد و برآمد زِخواب با رُخ تابنده تر از آفتاب
روز چوروز خوش آدينه بود در گرو خدمت "عالي" نبود
خواست زميل دل و حال مرام روز خُوش خويش رساند به شام
چون زهوسهاي فزونش شمار هيچ نبودش هوسي ، جز شکار
اسب طلب کردو تفنگ و فشنگ تا پي صحرا پي نخجير و رم
رفت کند هرچه مرال ست و خوِش در پي بازوي تواناي خويش
از طرفي نيز درآن صبحگاه زهره ، نگين دختر خالوي ماه
قائده عشق و خداوند ناز آدميان را به محبت گداز
پيشه وي ، عاشقي اموختن خرمن اَبناء بشر سوختن
خسته وعاجزشده در کار خود بارع و اشفته چو افکار او
خواست که برخستگي ارد شکر يک دوسه ساعت کشد از کار، دست
سِير گل و گردش باغي کند تازه زِگل گشت ، دماري کند
چند نهد کسوت افلاکيان چند کند نغمهءي خاکيان
خويش تن آراست به شکل بشر سوي زمين کرد، زکيهان گذر
**** به اين گونه" زهره" وسوسه گر که از کار آسماني خويش خسته و ملول شده بود، به قصد گردش پاي بر زمين مي نهد و ديداري که قاعده و اساس داستان است ، روي مي دهد ؛
زهره از آرامگه اش شد برون رفت به آن سو که منوچهر بود
زير درختي به لب چشمه سار چشم وي افتاد به چشم سوار
تير نظر گشت براو کارگر کارگر افتاد ، تير نظر
لرزه بيافتاد در اندام او رنگ پريد از رُخ شاداب او
گشت به يک دل، نه به صد دل اسير در خَم فتراک جوان دلير
رفت به يکباره زهر دلربا ياد دوري خويش افتاد باز
**** " زهره" که اکنون به شکل بشر به زمين امده بود، در دام عشق جوان سپاهي( منوچهر) اسير مي شود و در تب وتاب اين عشق، دل عاشقش را ملامت مي کند و به خود مي گويد :
گفت به خود خلقت عشق از من است اين چه ضعيفي و زبون گشتن است
من که يکي عنصر افلاکيم از چه زبون پسري خاکيم
قائده عشق منم در زمين ازچه گرفتار شدم اين چنين
من اگر آشفته و شيدا شوم پيش خدايان همه رسوا شوم
خوابگه عشق بود مُشت من رادي من چون رسد انگشت من
تاري از آن دام که دائم طَنم در رَه اين تازه جوان افکنم
عشق نَهم در وي و زارش کنم تا که بدين تار شکارش کنم
دست کشم بر گَل وبر گوش او تا بپرد از سر او ، هوش او
جنبش يک گوشه اَبروي من مي کِشدش زار اورا سوي من
من که بشر را به هم انداختم عاشق و دلداده هم ساختم
خوب توانم که کنم کار خويش سازمش از عشق، گرفتار خويش
گرچه نظام يست، غلامش کنم منصرف از شغل نظامش کنم