سلام دوستان .پیشاپیش عیدتون مبارک
**** و "منوچهر" براي رميدن از دامي که " زهره " برايش گستـرده بود ، بهانه هاي مختلف مي تراشد و
از پايان يافتن روزي بي حاصل حرف مي زند و مي گويد:
آه ، دريغا که نکردم شکار هـيچ نيـفـتاده تفـنگم ، به کار
گور و گوزني نزده بر زمين کبک نيا ويخـته بَر واج زيّن
سايه برفت و بپـريـد آفتـاب شد سر ما گرم به اين جويبار
خـانگـيـانـم نگــران مَـنـند چشـم بـه رَه ، منتـظـران مَـننـد
صحبت عشق و هَـوس امروز بس منتـظران را ، به لب آمد نفـس
جمعـه ديگر لب اين سنگ وجوي باز ميـان من و تو گفـتگـوي
**** " زهره " که بار ديگر شکار را از دام رَسته مي بيند ، اين بار پرده از راز وجود خود بَر مي گيرد و
به "منوچهر" سرکش چشم بر عشق فرو بسته ، خود را مي نماياند و از دل فـريبي هايش و عامه فريبي هايش و شيرين کاري هايش حرف مي زند و با صراحتي دور از انتظار ، نشانه هاي خدايي خود و فرشته بودن خود را
آشکار مي کند و خود را به "منوچهر" که با حيرت اورا تماشا مي کرد ، معرفي مي کند ؛
هيچ نداني تو که من کيستـم؟ آمـده ايـنجـا ، زپـي چـيستـم؟
من که تو بيني به تو دل باختم روي تو را قـبله خود ساختم
خـانـه نِـشين فَـلک ِسـوّمـم عـاشق و معـشوق کُـن مَـردمم
شور به ذرات جهان مي دهـم شوق به اين، عشق به آن مي دهم
تـور بـَرِ هـرکه بـدوزم هـمي خَـرّمن هـستـيش بـسوزم هـمي
عشق يکي بيش و يکي کم کنم بيـش و کـم آن دو منـظم کنـم
هـرکه ببينم به جنون مي رود دارد از اندازه بُـرون مي رود
عشق عنان جانب خون مي کشد کار محبـت به جـنون مي کشد
مختـصري رحم به حالش کنم راهـنـمايـي بـه وصالـش کنـم
چـاشنـي خـان طـبيعـت منـم زين سبـب از بيـن خـدايان ، زنـم
آنکـه خـداونـد خـدايان بـود خالـق مـا و هـمـه کـيهـان بـود
عشق چـو در قـالـب من آفـريد قـالـب مـن غـالـب زَن آفـريـد
**** قبل از اين مُعـرفي،" زهره " ضمن تهديد عاشقانه "منوچهر" از توانايي هاي خويش مي گويد. او مي گويد
که وجود او در جان آدميان ، ادب و هنـر را مي آفـريند. او همه عاشقان جهان را بنده خود مي شمرد و انسان هاي را که ما مي شناسيم را دست پروردگان خويش مي داند و به عشق ، جوهر جاودانه مي دهد :
حُسن شما آدميان کم بَـهاست عشق بود باقي و ، باقي فناست
جملـه عـشاق مُـطيع مننـد مَـظهـر افـکـار بـد يـع مـنـند
هـرکه لطيف است دراين روزگار آنچه بود زينـت و نقـش و نگار
آنچه بود عـشرت روي زميـن يا کـه از او کِـيـف کنـد آدمـي
شهرخوش وصوت خوش وروي خوش سازخوش ونازخوش و بوي خوش
فکـر بـد يع هـمـه دانـشوران نغـمـه جان پَـرور رامـش گـران
جملـه از آثـار بَـد يـع منـند يکسـره مصنـوع ظريـف منـند
درس محـبت را که من داشـتم آمـده و روي زمـيـن کـاشـتـم
**** آنگاه " زهـره " پس از اين خودستايي ، شرح مي دهـد که چگـونه ( مريخ يا مهـرام ) را که در اسطوره ها
خداي جنگ و خون است را درپاي درگاه عشق به صورت موجودي مَـفـلـوک ، به مَـسخـره درآورده است ؛
آنکه خـداوند بود بَـر سـپاه بَـر فَـلـک پنجمـش ، آرامگـاه
نامش مريخ است وخداوندعزم کارش پَـروردن مَـردان رزم
لـُعبت اوساخته ازسَنگ و ُروست تربيت مَـرد سلحشور از اوست
بين خدايان به هـمه غالب است طاعـت او بر هـمه کس واجب است
با هـمه ارباب بَـر انـداخـته نـزد مـن امّـا ، سِـپـر انـداخـته
خيمه جنگش شده باديع من مَعـرکه اش، سينـه ي سيميـن مـن
بَـر لب او خنده نمي ديد کس مَشغـله اش خوردن خون بود و بَس
عاقـبـت الامـر، ادب کردمـش مُعـتـدل و ُصلح طلـب کـردمـش